درباره وبلاگ

زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ،پرشی دارداندازه عشق
زندگی(مجذور)اینه است.
زندگی گل به(توان)ابدیت،
زندگی(ضرب)زمین درضربان دل ما،
زندگی(هندسه)ساده ویکسان نفسهاست.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سايت هاي مفيد
POWERED BY

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت

پائیزفصل تنهایی من،
ساحل دریای عشق،سایه ی خالی من
پائیزقصه دلتنگی ها
شاخسارعریانت تندیس رسوایی ها
تومرابردی تالذت بوسیدن شعر
تالبخندپاک گل نرگس
تاهوس عشق بازی باغ وباران
تانیایش ان درخت بی برگ،
درشب بلندیلدا،
زیرشلاق سرما.
تاتماشای قدم های خدا.
ازپنجره تمام فصل ها...
ودران مرداب که بودندمردم بیگانه عشق
تومراسپردی به فصل نیلوفردل!
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت
الهی! نه در بندم نه آزادم... از خود رنجور و از تو دلشادم... از زندگانی خود در عذابم...گویی که بر آتش کبابم...نه خورد پیدا نه خوابم... در میان دریا تشنه آبم...از آنکه از خود در حجابم... منتظرم... تا کی رسد جوابم...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت
در گذرگاه زمان.....خیمه شب بازی دهر....با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.....
عشقها می میرند....رنگها رنگ دگر می گیرند....
و فقط خاطره هاست....که چه شیرین و چه تلخ......دست ناخورده به جا می ماند.
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
خداحافظ همین حالا
همین حالاکه من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام
خداحافظ کمی غمگین به یاداون همه تردید
بیاداسمونی که منوازچشم تومی دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه می شه باورکرد دوباره اخرجاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تووباتوهمینه رسم این دنیا
خداحافظ...خداحافظ...همین حالا
موندن هرگز...............خداحافظ

دلم واســـه گلــــهای رنـــگی که دیگـــه به رنگـــی
نمیان تنــــگ شـــــده
وبـــدانــنـدکه هـمـیـشـه بــیـادشـــونــــــم![]()
گلــــهای عـزیـزبه امــیـددیـــداردوبــاره تـان
ثــانــیـه شــمـاری می کنــم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت

صبحی تابستانی
اشکی چکید بر زمین
اشکی از چشمانی کوچک
صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم
هر چند تصویری نیست
حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود
می شنوم
از همه سو می گویند
تولدت مبارک ارامش عزیز
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
توپیشم بودی سرشب می تکوندم غمتو
ازتوی چشات می خوندم غمای مبهمتو
تویشم بودی دیگه منتظرتونبودم
می شنیدم ازسکوت تودوست دارمتو
یه جوری ازته قلب توخبردارمی شدم
یه جوری که واکنم ابروای درهمتو
توپیشم بودی نه که فرصت گریه نمی موند
روی گونه هام می شوندم اشکای نم نمتو
توپیشم بودی دیگه هرچی بودعاشقش بودم
شادی تو،خنده هاتو،غصه هاتو،ماتمتو
گاهی وقتاکه چشات،هوای بارونومی کرد
توی گلدونامی ریختم اشکای شبنمتو
تواگه پپیشم بودی غمی نداشتم دیگه من
می پرستیدم تورو،زیادیاتو،کمتو
توبودی تمام حرفاتومی کردمش توقاب
حتی(حوصله ندارم،دیگه می خوابمتو)
توپیشم بودی فقط ازیه چیزی می ترسیدم
تویه روزرهاکنی این رشته ی محکمتو
تواگه پیشم بودی می ذاشتمش روی چشام
دنیاتو،ارزوتو،تنهایتو،عالمتو
تواگه یشم بودی،غمی روقلبت می نشست
ازرزوونه می ساختم بادسام مرهمتو
تواگه یشم بودی دیگه شک نمی کردم تودلم
که می خوای یانمی خوای اخرسر.......
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 3:43 موضوع | لینک ثابت
مانده نگاهم به دل پنجره
ترشده ازهجرت توخاطره
کوچه پرازحسرت پروانگی ست
خانه تهی ازنفس زندگی ست
بی تودلم نیمه شبی سوی دشت
پرزدواواره شدوبرنگشت
لذت بیداری یلداتویی
تازه ترین رنگ تمناتویی
چشم تواغازپریشانیم
هجرت توعلت ویرانیم
گردسفربرسرورویت نشست
عهدتووحرمت دل راشکست
گفته ولی دست بدسرنوشت
وعده دیدارمابهشت
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت
الهی!
دانی که بی تو هیچکسم..دستم گیر که در تو رِسم..به ظاهر قبول دارم به باطن
تسلیـم نه از خصـم بـاک دارم و نه از دشمن بیـم...اگر دل گـوید چرا؟ گـویم سر
افکنده ام و اگرعقل گوید چرا؟
گویم که من بنده ام
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت